قصه زمستان/ «اهمن و بهمن» در راهند...آقاجان نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت چشم هایش را کمی ریز و درشت کرد آستین های بلوز پشمی اش را بالا داد و گفت بسم الله وقت نماز است، من کنار پنجره نشسته بودم پرده را کنار زدم دانه های برف آرام آرام خود را به روی زمین می رساندند و بی صدا کنار هم می نشستند . - برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |