روایتی از فروش طلا برای مردم بشاگرد تا زیارت رایگان کربلا/ وقتی لبخند عروسک ها بانی خیر می شودسوژه خبری ام، دریافت تندیس ملی فداکاری بود، اما به ارزانی محبت تغییر کرد! از او پرسیدم خاله سمیه چرا چوب حراج به محبت زدی؟ پاسخم داد: از سفر حج که برگشتم، - خبرگزاری فارس ریحانه جلالی؛ اینجا محبت ارزان است، نه بهتر است بگویم اینجا محبت و مهربانی را حراج زده اند. بوی محبت همچون نم باران، مشامم را مست از خنده کودکانی می کند که تصویرشان در مقابل چشمانم می رقصد. اینجا رنج سفر را به جان می خرند تا لبخند بر لبان مردمان کپرنشین بوسه زند و مهربانی در عضلات خسته از رنج محرومیت ها و نداری ها تزریق شود. قصه، قصه بانویی است که نفسش بوی مهربانی می دهد، دستانش عشق می بخشد و نگاهش همچون شعله ای محرومیت ها را در خود می سوزاند. آنجا در آن سوی کپرها، قصه خاله سمیه لالایی دخترکان و پسرکانی است که لبخندشان هدیه کسی جز قهرمان قصه شان نیست، قصه همسری مهربان، مادری دلسوز، معلمی وظیفه شناس و از همه مهمتر فرشته مهربانی که همگان به حالش غبطه می خورند. منتظر بودم تا از سفر محبت بازگردد، رسیدن همزمانمان بهم، با تراوش عطر خنده از چمدان آرزوها توامان شد، از دیدنش عرق سردی بر بدنم نشست، آنگاه که به یادآوردم در وصفش گفته بودند: نذر کرده بود پلاک طلایش که پیدا شد آن را فروخته و با هزینه اش به سفر کربلا برود، اما طلا را فروخت و هزینه رفع محرومیت کپرنشین ها برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |