معلمی که خود را نذر بچه های «سرآقاسید» کردبچه ها ماشین آقا معلم را که دیدند انگار بال درآوردند و به سرعت به سمت ما دویدند نوع صحبت شان خیلی جالب بود چون به آقا معلم قول داده بودند زبان فارسی را یاد بگیرند و پیش او فارسی صحبت کنند یک کلمه فارسی می گفتند و ده تا کلمه با گویش لری. - داخل دفتر نشسته ام و همانطور که به خیابان و عبور ماشین ها نگاه می کنم خاطرات گذشته عین برق و باد در ذهنم مرور می شوند یاد روزهایی افتاده ام که خاطراتش برایم پر از اشک و لبخند است دختر بچه ای کوچک با کیفی هم قد خودش که از ترس ورود به مدرسه کف دستانش عرق کرده و رنگ صورتش مانند گچ شده است و دنبال بهانه هایی بود که از زیر مدرسه رفتن در رود. یاد این جمله که با من دوست میشی خنده به روی لب هایم می آورد. در خاطرات اولین روزهای دبستانم غرق بودم که صدای سلام آقا معلم مرا از دنیای شیرین کودکی بیرون می آورد. مسیر کیف و وسایلم را برمی دارم و برای حرکت آماده می شوم اما آقا معلم به سمت ماشین پیکان حرکت می کند وقتی تعجب مرا می بیند لبخندی روی لبش می نشیند و می گوید: نکند انتظار شاسی بلند داشتید با همین پیکان جوانان من نیز به سختی تا آنجا می رویم. با سلام و صلوات وارد ماشین می شوم و راهی شهرستان کوهرنگ می شویم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |