پدربزرگ و مادربزرگ دوست داشتنی ما/ سالی چند بار حالی از بزرگترها می پرسیم؟مادربزرگ همیشه روی ایوان منتظرمان می نشست و همینکه درب خانه باز می شد، آغوش گرمش، پناهمان بود؛ طوری ما را می بویید و می بوسید که وجودمان پر می شد از محبتش؛ - گروه جامعه خبرگزاری فارس: آن موقع ها خیلی کوچک بودم؛ اما یادم هست وقتی مادرم چمدان سفر را می بست، همه وجودمان شاد می شد چون قرار بود جایی برویم که برایمان از خانه خودمان هم قشنگ تر و راحت تر بود. جایی برویم که صاحبان خانه مدام قربان صدقه مان می رفتند و هر خرابکاری و شیطنت که می کردیم، خم به ابرو نمی آوردند. دلمان لک می زد برای بوی نان تازه که همان لحظه از تنور بیرون آمده بود؛ تکه نانی به دست گرفته و به سراغ مرغ و خروس ها می رفتیم و تکه نانمان را بین خودمان و آنها تقسیم می کردیم، می خندیدیم و صدای خنده یمان در حیاط خانه می پیچید؛ شیطنتمان گل می کرد و درب لانه مرغ و خروس ها را باز می کردیم؛ حالا این آقا خروسه بود که دنبالمان می دوید و ما هم فرار می کردیم؛ سرعتش آنقدر زیاد بود که در نهایت با زخم ناشی از حمله خروس، در بغل پدربزرگ و مادربزرگ اشک می ریختیم و خودمان را برایشان لوس می کردیم. مادربزرگ همیشه روی ایوان منتظرمان می نشست و همینکه در باز می شد، آغوش گرمش، پناهمان بود؛ طوری ما را می بویید و می بوسید که وجودمان پر می شد از محبتش؛ دستان چروکیده اش با تارهای موهایمان بازی می برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |