یک خاطره از دهه شصت؛ باارزش ترین دارایی من!اوایل زمستان سال 1365 ، دانش آموز کلاس دوم دبستان بودم ، پدرم کارگری که با وام بانکی و قرض گرفتن از اقوام و دوستان توانسته بود خانه کوچک و نیمه کاره ای در یکی از حاشیه های آن روز تهران بخرد ، - در محله ای که تمام کوچه ها و حتی نصف خیابان اصلی اش هنوز خاکی و اسفالت نشده بودند ، خانه ای که حیاط کوچکش هنوز خاکی و موزاییک نشده بود ، اتاق ها و دستشویی و حمام هنوز در نداشتند و به جای در ، با میخ به چارچوب ها پارچه کوبیده بودیم ، سیم کشی برق خانه هم ناقص بود و حمام و دستشویی و اتاق خواب ها هنوز برق نداشتند ، در ایام جنگ ، سیم برق نایاب شده بود. هم پرداخت قسط به بانک بود و هم پرداخت قسطی طلب های دوست و فامیل ، در این شرایط ، هم وضع کاری پدرم به شدت خراب شد و هم مادرم بیمار شد ، اوضاع چنان سخت شد که وقتی درهای اتاق ها و حمام و دستشویی که سفارش داده بودیم آوردند ، آنها را نصب نکردیم و به یکی از همسایه ها فروختیم. بعد از یک دوره درمان در خانه ، مادر باید مدتی در بیمارستان بستری می شد ، یک هفته یا ده روز ، معلوم نبود. خواهرم حدود چهار ساله بود و به خانه پدربزرگ و مادربزرگ برده شد که تا آمدن مادر آنجا باشد ، من نرفتم ، حس عجیبی داشتم ، نشستن بر سر سفره هرکس جز پدرم را گدایی می دانستم ، حتی سفره پدر بزرگ ، حتی یک هفته ، شاید فقر احساساتم را تیز کرده بود ، برچسب ها: دستشویی - اتاق - حمام - پرداخت - خانه - یکی از - اتاق خواب |
آخرین اخبار سرویس: |