آدینه با داستان/ دالتون هاجایی که آسفالت کوچه تمام می شد و باغ انگور می رسید به آسمان. سه برادر، یکی در میان شب ها مهمان تنها بازداشتگاه شهر کوچک مان بودند و فاطی یک جورهایی قلدر محله بود. - . داستان کوتاهمریم رحمَنی پسر وسطی خانواده ی دالتون، اسمش شهرام بود. قد متوسطی داشت و همیشه ی خدا شلواری گَل و گشاد و زیادی بلند می پوشید. پیراهن چرک مُردی تنش بود که نمی شد حتی حدس زد چه رنگی داشته است قبل ترها. حالا طرح گل های ریز یا دایره های بی ترتیب یا نقطه های بی شکل و ناهمسان، هرچه که بیشتر بهشان فکر می کنم بیشتر آن مجموعه ی بی نظیر تابلوی نقاشی آبستره توی ذهنم بی رنگ تر و بی شکل تر می شود. یک جفت کفش کتانی نایک یا پوما یا چه می دانم یک مارک بی در و پیکر هم می پوشید که اول بار وقتی دیدم شان از ترس چسبیدم به دیوار آجری پشت سرم و تا جایی که توان داشتم دیوار را هی فشار دادم تا شاید کمی عقب تر برود و شاید من کمی بیشتر از آن کفش ها و آن شلوار و آن دست های جابه جا زخمی و کبود، فاصله بگیرم. با دخترها و پسرهای توی کوچه ی والی دور هم توی باغ کنار دیوار خانه ی قمر خانم نشسته بودیم و رؤیا می بافتیم. کف دست های مان را گرفته بودیم جلوی صورت مان و رؤیاهای دوردست را یک جوری از تهِ چاه قلب مان بیرون می کشیدیم و می نشاندیم توی دست ها که تو گویی وظیفه ی برآورده کردن آن آروزها را د برچسب ها: دالتون - داستان - دیوار - بازداشتگاه - باغ انگور - خانواده - آسفالت |
آخرین اخبار سرویس: |