روایت کتابداری که با کاغذپاره ها عاشق کتاب شدخبرگزاری فارس چهارمحال و بختیاری؛ سمانه ترابی نژاد من از بچگی با کتاب و کاغذ آشنا بودم، اما مثل امروز کتاب و کاغذ به وفور یافت نمی شد. حتی ممکن بود کتاب های یک پایه چندین سال بین خواهر و برادرها جا به جا شود. آن زمان حرفی از نایلون و کیسه های امروزی نبود، و خریدها را بین کاغذهای کاهی می پیچیدند، یادش بخیر آن وقت ها، پدربزرگم با یک قصاب در روستا دوست بود. قصاب محله ما هم به طبع همه فروشنده ها گوشت ها را بین کاغذ می پیچید و به مشتری می داد، من یکی آن قدر عاشق نقاشی کشیدن و کتاب خواندن بودم که همیشه کاغذهایی که دور گوشت پیچیده شده بودند را برمی داشتم، قسمت های سالمش را جدا می کردم و شروع به نقاشی می کردم. یکی از همان روزها وقتی کاغذها را جدا می کردم، پدربزرگم متوجه شد. نگران بودم دعوایم کند که چرا به کاغذها دست زدم اما سرم را بوسید و در آغوشم کشید. بعد از آن هر وقت پدربزرگم از این قصاب گوشت می خرید چون می دانست من خیلی کاغذ و نقاشی را دوست دارم چند تا از برگه های کاغذ را برای من می آورد تا نقاشی کنم. هیچ بویی در زندگی برایم خوشایندتر از بوی کتاب نیست بچه های محله دنبال بازی با خاک و عروسک بودند. از صبح که می شد صدایشان توی کوچه می پیچید اما من بی توجه به هیاهوی بچه های محله گوشه خانه می نشستم و با علاقه نقاشی می کردم. برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |