قبرستان دست و پا در دزفول!این ها که هستند؟ با چند آرزو؟ اینجا چند زن و مرد تکه های تنشان را امانت گذاشته اند؟ وقتی دست داشت از مفصل بازو، پا از مفصل ران و انگشت از کف جدا می شد چه حسی داشتند؟ آیا این آدم ها رخنه کردن درد در سلول هایشان را فهمیده اند؟ - چند ثانیه زمان برده تا این تکه های جان دار بی جان شوند؟ الآن روح این دست ها و پاها کجاست؟ حتما به دنبال روح اصلی دویده اند و خودشان را به آن چسبانده اند اما مگر روح می تواند تکه های جا مانده ی تنی بی مبالات را که بدون آن ها شهید شده، بپذیرد؟ این چه سرنوشت تلخی ست که این تکه های بی نام و نشان به آن دچار شده اند؟ ای کاش آن لحظه که موشک های صدام توی آسمان دزفول می رقصید، هوایش را می شکافت، به بالای خانه ها می رسید و کاسه های سفره ی ناهار را پر از خون می کرد می شد متوقف کرد، بعد زن و مرد و بچه های خانه را رو به قبله با دست و پای دراز کشیده خواباند و دوباره صحنه را پخش کرد، اینطور همه ی دست ها و پاها بعد از ریختن آوار کنار اسکلت ها می ماند، شاید می ماند، آه خدای من، از این آرزو هم نمی توان برای چیدن اجزای پیکر آدمیزادی که موشک های دوازده متری جنگ متلاشی اش کرده اند مطمئن بود. آدم پیکره ای است از گوشت و پوست و استخوان، از آب و خون و عشق، از امید و خاک و آتش! و چگونه می توان این حجم از زندگی را یک جا منفجر کرد؟ چطور می تو برچسب ها: |
آخرین اخبار سرویس: |